محمد امروزکارش رو بطور رسمی شروع کرده بود.هنوز همه امکانات فراهم نبود اما میشد استارت اولیه رو زد.تنها دلخوشی اش پیامک های سعیده بود.سعیده به شوخی بهش می گفت " میبینی محمد! چقدر دختر بدی شدم؟ دارم برای یک مرد غریبه پیامک می دم و باهاش حرف می زنم" .محمد هم سربسرش می زاشت می گفت" چشمم روشن! برا کدوم مرد غریبه پیامک می دی؟ برم به داداش سعیدت بگم تا چشاتو در آره؟". سعیده هم جواب می داد" آره بهتره بهش بگی! تا سرتو گوش تا گوش ببره بزاره رو سینت".روزهای خوب محمد تازه شروع شده بود.انگیزه اش برای کار وزندگی چند برابر شده بود.هنوز باور نداشت که قلب و روح سعیده رو تسخیر کرده باشه.سعیده با ارزش ترین چیزی بود که می تونست داشته باشه.از صبح زود در محل پروژه حاضر بود و با همکارانش راجع به روند اجرایی کار بحث می کردند.دلش می خواست تمام همتش رو صرف اجرای پروژه به بهترین شکل ممکن بکنه.اوانسیان با استفاده از دوستانی که داشت ،آپارتمان خوب ومجهزی براش تهیه کرده بود.حرف دلش رو از طریق ایمیل به سعید زده بود.خجالت می کشید تا باهاش صحبت کنه.اما چاره دیگه ای براش نمونده بود.دلش به سعیده قرص بود. اصل کاری رو اون می دونست.

سعید هم با چالشی که ماندانا درست کرده بود، کلافه بود. به حدی که اصلا" یادش رفته بود که ایمیلش رو چک کنه.رفتار ماندانا مثل توپ توی شرکت صداکرده بود.هیچ کس باور نمی کرد که ماندانا با اون همه دبدبه و کبکبه خودشو توی قالب جدید و متناقضش فرو کرده باشه.ماندانا سمبل دختری راحت و بی قید بود.از همه بیشتر این ژانت بود که حرص می خورد.هنوز باورش نمیشد که ماندانا خودش انتخاب کرده باشه.طاقت نیاورد و باهاش تماس گرفت که به اتاقش بره.ماندانا می دونست که ژانت دست وردار نیست.و می دونست تاکارشو نکنه آروم نمیشه.از سعید اجازه گرفت تا چند دقیقه پیش ژانت بره. وقتی که درب اتاق ژانت رو باز کرد، مدنی رو دید که کنار میزش نشسته وداره باهاش صحبت می کنه. مدنی با دیدنش پوزخندی زد و سرش رو به علامت تمسخر تکون داد.ژانت نگاهی به مدنی کرد و با اشاره به ماندانا گفت" می بینید آقای مدنی؟ باورتون میشه که ایشون خانم ریاحی باشن؟هنوز یکی دو روز بیشتر نیست که از پیش شما رفتن". ماندانا که از حرف ژانت ناراحت شده بود بهش گفت " منو آوردی اینجا تا بهم سرکوفت بزنی. یهتر نبود این حرفها بینمون خصوصی زده می شد؟من که یه بار بهت گفتم که این انتخاب خودمه".ژانت گفت" آقای مدنی از دوستان وهمکاران خوبمون هستند.بدرفتاری آقای مهدوی شامل حال ایشون هم شده.بهتره واقع بین باشی ماندانا.من نمی دونم چرا درست وقتی که همکار مهدوی شدی ، یهو خواب نما شدی؟".ماندانا که عصبانی شده بود گفت" بس می کنی یا نه؟."مدنی از جای خودش بلند شد و گفت" خوب فکر می کنم بهتره من برم.اما خانم آوانسیان! همونطور که بهتون گفتم ، میتونید روی من حساب کنید.مهدوی آدم خطرناک وفوق العاده متظاهر وقدرت طلبیه.فعلا" بخاطر کاری که کرده نمیشه باهاش بحث و جدل کرد و به شدت جاشو توی دل پدرتون باز کرده .اما اگه نتونید جلوشو بگیرید ، با این چرب زبونیش ممکنه کاردست هممون بده بده.از من گفتن بود".ماندانا دیگه طاقت نیاورد.طاقت شنیدن بدگویی پشت سرسعید رو نداشت وناگهان با صدای بلند به مددی گفت" بهتره شما ادای آدم های دلسوز رو درنیارید.وبه جای نگران شدن برای دیگران، نگران خودتون باشید.هر کی ندونه من  یکی که می دونم از کجا ناراحتید.کلی شکمتونو برای پروژه دبی صابون زده بودید.اما آقای مهندس مهدوی توی همین مدت کم، شما رو شناختند و نقشه تون نقش بر آب شد.حالا هم اگه اعتراضی دارید  و فکر می کنید که دارید حرف حساب می زنید می تونیدبه جای تحریک دیگران ،موضوع رو با شجاعت به خودشون یا رییس شرکت بگید.البته اگه شجاعتی درکار باشه". وبعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت " همین آقای مهندس مهدوی اگه نبود شما و پدرتون الان یک ورشکسته کامل بودید که باید می رفتید زندان ".چهره مددی از شنیدن حرفهای ماندانا برافروخته شده بود.اومد چیزی گه اما ژانت بهش اشاره کرد که حرفی نزنه.مددی که داشت از اتاق خارج میشد گفت" به احترام خانم اوانسیان چیزی بهتون نمیگم. اما به وقتش جواب حرفاتونو می دم.ببین چطوری خودش رو شبیه دلقک های سیرک کرده!" و با عصبانیت از اتاق خارج شد.ماندانا دیگه طاقت نیاورد.روی یکی از مبل های کنار میز نشست و اشکهاش جاری شد.ژانت یک لیوان براش آب آورد و سعی کرد آرومش کنه.شونه هاشو مالید و گفت" ببین با خودت داری چیکار می کنی؟.ماندانا من سالهاست که باهات دوستم.ومثل خواهر نداشته ام میمونی.اگه حرفی می زنم بخاطر اینه که نگرانتم".ماندانا بریده بریده گفت" خسته شدم ژانی.از آدمهای دور وبرم متنفرم.مگه من چیکار کردم که این همه حرف وکنایه می شنوم؟.حالا از این مرتیکه مفت خور، مددی ،انتظاری ندارم.اما تو دیگه چرا نمک به زخمم می پاشی؟.بخدا هیچ کس وادارم نکرده که اینکارو کنم.چرا واسه خودتون خیالبافی می کنید.اون بیچاره امروز صبح با دیدن من شوکه شده وهی نگاهش رو از من می دزده .اونوقت میای به خزعبلات مددی مفت خور گوش می دی؟ مگه نمی دونی که چقدر از مهدوی کینه به دل گرفته؟" ژانت کنارش نشست و گفت" باشه قبول.اما بهم حق بده که شوکه شده باشم.آخه اگه نمی شناختمت شاید می تونستم با موضوع کنار بیام.برای من تغییر ظاهرت زیاد مهم نیست. من بیشتر میخوام بدونم چه دلیلی باعث شده که اینکارو کنی. " و بعد با صدای آروم گفت" ماندانا تو تنها دوستمی که برام موندی.با همه قطع رابطه کردم.اگه نخوای حرفاتو بهم بزنی، پس به کی می تونی بگی" .ماندانا اشکاشو پاک کرد  گفت" می خوای دلیلش رو بدونی؟ باشه بهت می گم.دیگه دلیلی برای پنهون کاری ندارم.هیچی هم دیگه برام مهم نیست." نفس عمیقی کشید و گفت"آره! من عاشق سعید شدم.همینو میخواستی بدونی؟از همون نگاه اول که دیدمش، دلمو باختم.اولش فکر کردم که می تونم توجهشو به خودم جلب کنم.اما هرکاری کردم،ازم فرار می کرد.سعید پسری پاک و درستیه. من کمتر کسی رو می شناسم که توی این دوره زمونه مثل اون باشه.وقتی می بینمش  دلم براش ضعف میره.حاضرم هر چی که دارم به پاش بریزم.می خوام مال من باشه. می خوام مال اون باشم.دیروز بطور صریح بهم گفت که با هم تفاوت های بنیادین داریم.اما اون و خونواده اش طور دیگه ای زندگی و فکر می کنن. اصلا" به مدل دیگه هستن. میخوام مثل خودشون بشم. میخوام سعید منو بپذیره" ژانت با تعجب به ماندانا نگاه می کرد .بهش گفت" ماندانا این خودتی؟ .تو همونی نیستی که این همه آدم رو سرکار میزاشتی و به هیشکی محل سگ هم نمی دادی؟ اونوقت عاشق این پسره یک لاقبا..." ماندانا نزاشت که ژانت حرفشو کامل کنه به همین علت گفت"نباید در مورد اون اینطور فکر کنی.تو ازش کینه داری. نمی دونم دلیلش چیه؟ اما حتی یک دلیل هم برای دشمنیت با اون نداری.آره من همه رو سرکار می زاشتم و کلی آدم بزرک و کوچیک برای بدست آوردن من التماسم رو می کردن.اما حالا من فقط سعید رو می خوام.وحاضرم برای داشتنش بهش التماس کنم. بخدا اگه نتونم بدستش بیارم، دیگه به هیچ مردی نگاه نمی کنم.ژانی منو بفهم.تو خودت یه روز عاشق بودی.".ژانت ساکت شده بود.بایادآوری خاطرات رضا دلش به درد می اومد.شاید ماندانا حق داشته باشه.نمی تونست اونو از چیزی منع کنه که خودش یه روز دقیقا" همین حالت ها رو تجربه کرده بود.ماندانا اضافه کرد" می خوام چیزی بشم که سعید دوست داره.میخوام هر چی که مانع  رسیدن من به اون میشه رو از بین ببرم." ژانت گفت" پس خودت چی؟ میخوای خودتو انکار کنی؟ تا کی می تونی نقش بازی کنی؟اصلا" مگه میشه؟ پای یک عمر زندگی درمیونه.عشق وعاشقی مال چندماه اوله.بعدش که برات عادی بشه، دیگه نمیتونی بخاطرش واقعیتتو پنهون کنی.تمام حقوقی که مهدوی میگیره پول توجیبی تو هم نمیشه.تو به این جور رفتارها وزندگی تعلق نداری" ماندانا لبخند تلخی زد و گفت" نه ژانی. من نمی خوام فیلم بازی کنم.می خوام از خودم بخاطر سعید بگذرم.اگه این تنها راه بدست آوردنش باشه ، بدون تردید اینکارو می کنم.اما راستش هنوز نتونستم دلشو بدست بیارم.هنوزم بهم توجهی نمی کنه.فکر می کنه که دارم براش نقش بازی می کنم.بین من و خودش فاصله خیلی زیادی میبینه که به نظر پر نشدنیه.باید خودمو بهش ثابت کنم.مادر وخواهرش هم هستن.کاشکی اونروز نمی رفتم فرودگاه واسه بدرقه. مادر وخواهر سعید بد جوری بهم نگاه می کردن. باور این تغییر برای اونها هم ممکنه نقشه تلقی بشه.اما ژانی هر کی ندونه تو که می دونی. من به هر کی بخوام دروغ بگم و نقش بازی کنم.با تو اینکارو نمی کنم.من دیونه سعیدم.هرکاری لازم باشه برای رسیدنش انجام می دم.فقط به زمان نیاز دارم". ژانت لبخندی زد و گفت" تو یک احمق به تمام معنا هستی.امیدوارم بعدا" خودتو برای این کارت ملامت نکنی. هیچ مردی  لیاقت این نوع عشق رو نداره." .دلش به حال ماندانا می سوخت.از این که خودشو اینقدر کوچیک کرده بود ،عصبانی بود. اما می دونست که کاریش نمیشه کرد.ماندانا تا اعماق وجودش عاشق سعید بود.وعمق این عشق غیر قابل تصور بود.یاد روزی افتاد که سعید دستاشو گرفته بود.فهمیده بود که سعید دوسش داشته.اما ژانت هیچ حسی بهش نداشت.حس کرد که اگه سعید بخاطر طرز رفتار واعتقاد ماندانا بهش توجهی نمی کنه ، پس چرا نسبت به اون این حس رو نداشته.بین خودش وافکار سعید فاصله زیادی بود و اگه بنا به تفاوت اعتقادی، ماندانا رو پس می زنه، به چه دلیل با ژانت این مشکل رو نداشته.حس می کرد که یه چیزی سرجاش نیست.اما هنوز هم روی کمک سعید  حساب می کرد. از این که بخاطر ماندانا باهاش بدرفتاری کرده بود پشیمون بود.ممکن بود سعید دیگه باهاش همکاری نکنه.

منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58 منبع : علی نوشتآب و آتش - قسمت 58
برچسب ها : ماندانا ,سعید ,ژانت ,باشه ,کرده ,مهدوی ,طاقت نیاورد ,کرده باشه ,مهندس مهدوی ,عاشق سعید ,آقای مهندس ,آقای مهندس مهدوی